تبليغاتX
آي نا

آي نا

شعر - یادداشت

 

با دلی گرفته محض احتیاط

آمدو نشست گوشه ی حیاط

آسمان شلوغ بود

گفته بود که دلش برای ابر لک زده

ابرها کبود می شدند

فکر کرد        یکنفر گرفته ابر را کتک زده

باد سوت محکمی کشید

هی کشید و هی ی ی کشید

ابرهای شاد را به صف کشید

ابرها برای آسمان دف زدند

ناودان ترانه خواند

قطره

     قطره

قطره ها دل ای   دل ای  شدند

قطره ها برای ناودان

                        کف زدند

 

سلیمانی

۲۴/۴/۸۷

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 12:5  توسط فاطمه سلیمانی  | 

 

رباعی نوشتن یعنی اینکه پیر شدی ...

 

با نام تو یک شروع باقی زده اند

روی سر تو تاج اقاقی زده اند

سرفصل قشنگی ست !تو تعبیرش کن

پیکی که به اتفاق ساقی زده اند

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 17:36  توسط فاطمه سلیمانی  | 

 

در فاصله ی کوتاهی تعجبش را خفه کرد

با چشمهای باز

داشت داد می زد ...

- تصور نمی کنم خیابانهای شهر بد مستی ی ماشینها را بفهمند

( خیابانها کالسکه های چند سال پیش را جابجا می کرد )

 

درد قسمتی از صدایش بود

وقتی چشمهایش تنگ می شد

تنگ تر از خیابانهایی که از شهر عقب می ماندند

بزرگ شده بود

با دروغ بزرگی که از کودکی دردهای کوچکش را دزدید        بزرگ کرد

آدمهای آپارتمانی هم دردهایشان را بزرگ می کنند

تا شاید از پنجره های بزرگ           در فاصله ی برجهای روبه هم

آسمان فشرده قرض بگیرند

می گیرند

خیابانها هم یأس فلسفی شاید

 

توی نقاشی خیابانها سیاه می شدند

عقب ایستاد

کالسکه های خالی برگشته بودند

با چشمهای باز فریاد می کشید

 

۴ اردی بهشت ۸۷

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 11:24  توسط فاطمه سلیمانی  | 

 

 

.

.

.

اینـا سفیــدی نـــیستن ولــی سفید باشن بهترن، اینـو استـادم مـی گفت.

همیشــه پرانتـزو دوست داشتم و همینطور کاما ، سه نقطـه بیشتر...

این شـعرم * دوست داشــتم برای همیـن می ذارمش تو پاورقـی چـون

عظمتش بیشتره . پاورقی رو می گم .

نمی دونم شـاید براتون اتفاق افتـاده که یه چیزایـی براتون معما باشه

مثل معمای آخر داستان "شازده کوچولو" . این عکسم برام معـماس .

عکسو بیشتر از کلمه دوست دارم شاید بخاطر اینکه عکس از همون

اول تو ذهن باز می شه واسـه خودت . ولی متـن کلی صاحاب داره

عین خودت که داری...

 


 * آن كس كه باران را دوست دارد

   و بانگاهي آرام به زندگي مي نگرد

   با او به ميان توفان خواهم رفت

 

                     "جرج برنارد شاو"

 

                          

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 22:36  توسط فاطمه سلیمانی  | 

     

سکوت سنگ در دل کوه

مجال کوتاهی ست در بهمنی که فرو می ریزد

همچنان که شب    با کسالت یک روز طولانی که نه !

با چشمهای آرام تو ...

آرام مثل اینکه فکر کنی هیچ چیز تکانت نمی دهد

فکر کنی شکل گرفته ای

مثل آرامش برکه ا ی که قرار نیست...

 

*

نگران صدای کفشی بودم که قرار بود مرا به شکل پاندولی رها...

من به شکل نامرتبی کشیده شدم

به شکل نامرتبی که می توانست با بوی عطری مردانه به هم بریزد

و همزمان در پریشانی ی آرام برکه ای

در نیمه ی خودش تمام شود

تمام .

 

۱۷ فروردین ۸۷


 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 22:34  توسط فاطمه سلیمانی  | 

  

 

به ابوالفضل نظری و تمام سادگی ها و عشق...

 

 

از آدمها

كه شكل عجيب دلتنگي هايم بزرگ شده اند                

بيرون مي زنم

 

به افتضاح قصه هاي يكي نبود ته نشين مي شوم

 

من اهلي شده ام

درست مثل روباهي كه يكروز...

 

آنوقتها نبودي

و حالا از تمام چيزهاي آشنا به تو مي رسم

به اينكه دور و برم چيزهايي ست

چيزهايي كه هر روز مي بينم شان

و از يادم مي روند

روزها

آدمها

و سلامهايي كه پشت در ...

 

تیر ۸۶

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 20:18  توسط فاطمه سلیمانی  | 

 

  

 

شانه ها درد را آویزان کرده اند

و مرا رخت آویز                                                                 

با لباسهای آخرین عکسی که...

 

توی آخرین عکس خنده هایت بلور بسته اند

از خنده هایت آویزان شده ام

روی بند رخت

و بند رخت پرنده های باران خورده را خشک می کند

 

گنجشکها دوره ات کرده اند

چکمه ها قسمت گدایی می شود که یکروز فکرت را دزدید

و ترا که بلد نبودی ترس را از من بگیری

 

از چکمه ها می ترسم

از بند رخت

و رخت آویزی که تنت کرده ای !

 

۲۲ دی ۸۶

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 18:41  توسط فاطمه سلیمانی  | 

 

 

همه يكروز اهلي مي شوند ، عادت مي كنند . مثل من كه يكروز اتفاقي توي يك نامه اهلي شدم ، به سلامها ، حرفها و...

فكر كردم شازده كوچولو به جاي اينكه سر بگيرد به سياره ها، اتفاقي افتاده توي همين نامه كه درباره اش مي نويسم.

من عادت كرده بودم به سلامهاي نامه به پاكت و تمبرهاي 50 توماني بيشتر .

از نامه مي گفتم نامه را " آي سان" نوشته بود . تا اين مقدمه بهانه اي باشد براي " مدادهاي رنگي " .

 

نامه ي " آي سان رسولي"

 

دوستي داشتم كه فقط گريه مي كرد . اشك نداشت گريه كند ، براي همين ابروهاشو خم مي كرد ، ابرو نداشت خم كند پس دلش رو خالي كرد ، دلش رو باز كرد . از بس دلش رو تنها گذاشته بود تو دلش تار بسته بود . شادي نداشت . بايد يكي بود كه دلش رو شاد كنه . هرروز منتظر يك نامه بود كه شاپرك با خودش بياره ولي نياورد . دلش اونقدر خاكي شده بود كه مي تونست يك جاده بشه ...

 

و شعر چند مداد رنگي از اعضاي آفرينشهاي ادبي ي كانون پرورش فكري...

 

سعیده نظری ۱۳ ساله

 

...ودلش دوباره براي مهتاب و

جاده هاي رو به تاريكي تنگ مي شود

پنجره رو به شمال دراز كشيده

دلم مي خواهد كنار بروم

از عمق جاده ها روشني را پياده بدوم

و ازسمت آينه داد بزنم ...

 

 

 

 

 

 

رعنا نصيري ۱۳ ساله

 

زمین غریبه می شود فردا که بیاید

مرداب می میرد     رویا که بیاید

و من می مانم و طرحم که می میرد

آنهم بی رویا

 

 

 

فاطمه سليماني۱۳ساله

 

زوزه ي باد و آهنگ باران روي شيرواني آفتاب را مي خواند

پاهاي خسته و دلگير ، با كفشها مي دوند

و من

نفسم روي لبهايم بلند مي شود

 

آفتاب !

كجاي شيرواني جا مانده اي ؟

موهايت را شانه نمي كني ؟

من سردم است .

 

 

 

 

رعنا اميني ۱۳ ساله

 

 

خيابان مثل يك تخته سياه خط خطي مي شود

مثل چراغها كه سبز نشدند             خوابند

زندگي ميان جدول و جوي دراز كشيده

و هيچ عابري ته مانده ي نفسش را بر نمي دارد .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 22:32  توسط فاطمه سلیمانی  | 

 

من شلوغترين...

من شلوغترين روزم...

من شلوغترين روزم را...

 

اصلن چه فرقي مي كند  من شلوغم يا روزم؟

 

تريبون آزاد!

روزنامه!

 

دارم انقلاب مي كنم پشت كلمات شلوغي كه نمي دانم...

همين نمي دانم هاي خلاصي خوبند

مثل تو كه نمي دانم...

 

اصلن مي چسبم به همين يك كلمه     «تو»

تو     با تبي كه درشعرهايم بالا گرفته

و تكرار هر كسي كه مي تواند شبيه تو ...

ولي نيست

 

امروز حكومت نظامي است

نيستي !

ومن به خودم چسبيده ام ؛

يك انقلابي ي شكست خورده

مي فهمي كه؟!

 

آبان ۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 19:5  توسط فاطمه سلیمانی  | 

 

پا پس كشيد پنجره ، وقتي دري نبود                          

ديوار،قاب عكس،كس ديگري نبود

 

دريا پياده شد برود در خيال خود

با يك پري كه دغدغه اش روسري نبود

 

 

وقتي كه موج شانه تكان داد آمدي

با سيل روسري كه يقين زرزري نبود

 

درياچه اي شدي كه نشسته است در خودش

با پيكري كه پشت سرش بندري نبود

 

دل مي كني كه ساده بميري ، براي من –

زانو زدن برابر تو دلبري نبود

 

در عمق چشمهات دو ماهي پريده اند

دير آمدي شكستن ما سرسري نبود

 

مهر ۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 19:3  توسط فاطمه سلیمانی  |