لابه لای کفشهایی که مرتب در رفت و آمد بودند
برای یک نامعلوم دست تکان می دهم
برای نیمکتهای خالی
تنها مسافری بودی که می شد
جای بزرگی برایش کنار گذاشت
قاطی مسافرها پیاده می شوی
ایستگاه پر از آدمهایی ست
که برای مسافرهای فرضی گریه می کنند
گوشه ی ایستگاه زل زده ای به چمدانهایی که دست به دست می روند
باد در کریدورها می پیچد
گیشه ها برای چمدانهای خالی
بلیط فروخته اند
پیچیده شوق یک سفر تازه در سرم
فردا برای قبر خودم سنگ می خرم
یادت دویده در سرم اینبار بیشتر
در دوست داشتنت عمیقن شناورم!
................
دیوار پر از کلمات فلسفی است
تلویزیون پر از تبلیغات
مغزم را گرو می گذارم برای اتاق اجاره ای
فکرم بزرگ نمی شود
و هر روز مجبورم با پاکتی از مغزهای گوسفندی به خانه برگردم
و فکر نکنم به غم نان که دارد پیرم می کند .
۲۸ خرداد ۸۸
حقیقت بی هیچ پوششی کاملن عریان و آشکار در کنار ماست . آنقدر نزدیک که حتا کلمه ی نزدیک هم نمی تواند واژه ی درستی باشد . چرا که در نزدیکی هم نوعی فاصله وجود دارد .
"بودا "
جایی نداریم مسافریم !
اومدین فعلن یه سر اینجا بزنین
عید مبارک !
از هم نشینی با شما سیرم غریبه
پیرم برای عاشقی پیرم غریبه !
در چشمهایم دست و پا می زد نگاهت
از هر چه دریاچه است دلگیرم غریبه
از عاشقی با من نگو !از حرف گفتن -
در موردش اینبار می میرم غریبه
مانند آداب و رسوم خشک امروز
من هم برایت دست و پا گیرم غریبه
باور بکن دیگر دلی روشن ندارم
باور کن از شبها سرازیرم غریبه
اما تقاص ظلمت این کوچه ها را
از هر چه سنگ و شیشه می گیرم غریبه
سهیلا طاووسی
روبرو تنها محدوده ی کوچکی است که در چشمهایت پیاده می شود
بالا می تواند ساختمان بلندی باشد
که جنازه های کوچک می سازد
اینکه دور بعدی پیچها شبیه هم تکرار نمی شوند
دلیل خوبی است که بگویی : این درخت زیباست!
بی دلیل نیست که به دورهای نیامده فکر نکرده ای !
فکر نکردن بی تفاوتی بزرگی است که در فاصله اش هوای اضافی ...
چقدر متفاوت می شود جنازه ای که هوای زیادی خفه اش کرده باشد !
آنوقت می توانم بگویم : نفس کشیده ای!
با دلی گرفته محض احتیاط
آمدو نشست گوشه ی حیاط
آسمان شلوغ بود
گفته بود که دلش برای ابر لک زده
ابرها کبود می شدند
فکر کرد یکنفر گرفته ابر را کتک زده
باد سوت محکمی کشید
هی کشید و هی ی ی کشید
ابرهای شاد را به صف کشید
ابرها برای آسمان دف زدند
ناودان ترانه خواند
قطره
قطره
قطره ها دل ای دل ای شدند
قطره ها برای ناودان
کف زدند
سلیمانی
۲۴/۴/۸۷
رباعی نوشتن یعنی اینکه پیر شدی ...
با نام تو یک شروع باقی زده اند
روی سر تو تاج اقاقی زده اند
سرفصل قشنگی ست !تو تعبیرش کن
پیکی که به اتفاق ساقی زده اند
در فاصله ی کوتاهی تعجبش را خفه کرد
با چشمهای باز
داشت داد می زد ...
- تصور نمی کنم خیابانهای شهر بد مستی ی ماشینها را بفهمند
( خیابانها کالسکه های چند سال پیش را جابجا می کرد )
درد قسمتی از صدایش بود
وقتی چشمهایش تنگ می شد
تنگ تر از خیابانهایی که از شهر عقب می ماندند
بزرگ شده بود
با دروغ بزرگی که از کودکی دردهای کوچکش را دزدید بزرگ کرد
آدمهای آپارتمانی هم دردهایشان را بزرگ می کنند
تا شاید از پنجره های بزرگ در فاصله ی برجهای روبه هم
آسمان فشرده قرض بگیرند
می گیرند
خیابانها هم یأس فلسفی شاید
توی نقاشی خیابانها سیاه می شدند
عقب ایستاد
کالسکه های خالی برگشته بودند
با چشمهای باز فریاد می کشید
۴ اردی بهشت ۸۷